آدم برفی

 

بچه ها با برف آدم برفی ساختند و بعد با همدیگر به برف بازی پرداختند. «او» بچه ها را نگاه می کرد که با شور و شوق فراوان بازی می کردند و با شادمانی می خندیدند. سوز سرما باعث شد که بچه ها به خانه هایشان پناه برند. پس از مدتی خورشید از پشت ابرها بیرون آمد و نور کمرنگش را به همه جا پخش کرد. خورشید، دست نوازش گر خود را بر همه چیز کشید، بر جاندار و بی جان می تابید ولی «او» از اینکه هیچ کاری نمی توانست بکند، خجل و شد و از خجالت عرق شرم می ریخت. با خود اندیشید نور خورشید همه جا می تابد : پشت بام، درختان،آدم ها، زمین و سنگ ها و.....همه جا رو یه کوچولو گرم می کنه. شروع کرد به شمردن چیزهایی که خورشید برآنها می تابد. با خود فکر کرد :« حتی من!من رو هم گرم می کنه.خورشید چقدر مهربونه...نور،چقدر لطیفه...»آدم برفی توی همین فکرها بود که ....آب شد.

 

  
نویسنده : زینب ; ساعت ٩:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٦