عروسی

 

همه جا چراغانی شده، حتی شهرداری هم خیلی زیبا چراغ ها را کنار همدیگر چیده همانند ریسمانی رنگارنگ و منظم در خیابان، انگار می دانسته که عروسی است و عروسیت را به تو تبریک می گوید.

موسیقی فضا را شکافته و هوای سرد معنایی ندارد؛ هوا گرمای مطبوعی دارد، گرمایی وصف ناشدنی. جاده می پیچد و تو را به یاد رقص می اندازد؛ جاده خلوت است و به یاد می آوری عروس زیباروی را، که در لباس عروسی بس جذاب بود و تک در لباس عروسی. عروس همچو عروسک، می رقصید و دیگران مانند کودکان که به عروسک خود می نگرند، به عروس که عشوه گرانه! می رقصید، می نگریستند.

حال، جاده در میان کوه ها و تپه هاست و اتوبوس زندگی بی وقفه حرکت می کند. درختان و گیاهانی که در دل کوه روییده بودند مسیر را زیبا کرده اند و «مهتاب» بر این زیبایی می افزاید. ماه خود را بالای تپه ها رسانده است تا کاروان عروسی را ببیند و انگاری، عروس و داماد را بدرقه می کند و ستارگان، نقل هایی هستند که بر فراز سرشان ایستاده اند و تو می توانی شیرینی نقل را، زیر زبانت حس کنی.

هلهله، چراغانی، ماه و مهتاب و موسیقی و همه و همه ریتم آهنگین زیبایی به زندگی مشترکتان می بخشند.

آیا صدای گریه نوزاد را می شنوی؟ نه، دچار توهم نشده ام؛ تو زندگی جدید و زیبایی را آغاز کرده ای. گوارای وجودتان!  

  
نویسنده : زینب ; ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱۸
تگ ها : ادبی